غزل شمارهٔ ۱۰۶۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
فکر خویشم آخر از صحرای امکان می برد
همچو شمع آن سوی دامانم گریبان می برد
شرمسار هستی ام کاین کاغذ آتش زده
یک دو گامم زین شبستان با چراغان می برد
الفت دل با دم هستی دو روزی بیش نیست
انتظار شیشه اینجا طاق نسیان می برد
پیکر خم گشته در پیری مددخواه از سر است
از گرانی گوی ما با خویش چوگان می برد
حاصل این مزرع علم و عمل سنجیدنی است
سنبله چون پخته شد چرخش به میزان می برد
از فنا هر کس کمال خویش دارد در نظر
دانه را در آسیاها هیأت نان می برد
تا گداز دل دهد داد فسردنهای جسم
سنگ این کوه انتظار شیشه سازان می برد
صحبت یاران ندارد آنقدر رنگ وفاق
شمع هم زین بزم داغ چشم گریان می برد
این درشتان برگزند خلق دارند اتفاق
لیک از این غافل که پشت دست دندان می برد
گر چنین دارد محبت پاس شرم انتظار
چشم ما هم بعد از این راهی به کنعان می برد
خانه مجنون به رفت و روب پر محتاج نیست
گردباد اکثر خس و خار از بیابان می برد
با همه بی دست و پایی در تلاش خاک باش
عزم این مقصد گهر را نیز غلتان می برد
بر تغافل ختم می گردد تک و تاز نگاه
کاروان ما همین مژگان به مژگان می برد
در خیال نفی فرع از اصل باید شرم داشت
ناله چون افسرد آتش در نیستان می برد
عشق مختار است بیدل نیک و بد درکار نیست
بی گناهی یوسف ما را به زندان می برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş