غزل شمارهٔ ۱۰۸۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل به زلف یار هم آرام نتوانست کرد
این مسافر منزلی در شام نتوانست کرد
جوش خط با آن فسون دستگاه دلبری
وحشی حسن بتان را رام نتوانست کرد
با همه شوری که وقف پسته خندان اوست
رفع تلخی های آن بادام نتوانست کرد
همچو من از سرنگونی طالعی دارد حباب
کز خم دریا میی در جام نتوانست کرد
نیست در بحر محبت جز دل بیتاب من
ماهیی کز فلس فرق دام نتوانست کرد
مشت خاک من هواپرورد جولان تو بود
پایمالش گردش ایام نتوانست کرد
چرخ گو مفریب از جا هم که سعی باغبان
پختگیهای ثمر را خام نتوانست کرد
همچو شبنم زین گلستان فسکه وحشت می کشم
آب در آیینه ام آرام نتوانست کرد
موج گوهر با همه خشکی نشد محتاج آب
طبع استغنا نظر ابرام نتوانست کرد
ناله ها در دل فسرد اما نبست احرام لب
گرد این کاشانه سیر بام نتوانست کرد
اخگر ما شور خاکستر دماند از سوختن
این نگین شد خاک و ترک نام نتوانست کرد
سوخت بیدل غافل از خود شعله تصویر ما
یک شرر برق نگاهی وام نتوانست کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş