غزل شمارهٔ ۱۰۸۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اول دل ستمزده قطع امید کرد
آخرشکست چینی من مو سفید کرد
می لرزد از نفس دم تقریر احتیاج
دست تهی زبان مرا مرگ بید کرد
بخت سیاه اگر بلد اعتبارهاست
خود را به هیچ آینه نتوان سفید کرد
تدبیر زهد مایه تشویش کس مباد
صابون خشک جامه ما را پلید کرد
تا اشک ربط سبحه انفاس نگسلد
پیری مرا به حلقه قامت مرید کرد
چون نال خامه تا دمد از مغز استخوان
فکرم در آفتاب قیامت قدید کرد
از قبض و بسط حیرت آیینه ام مپرس
قفلی زدم به خانه که ناز کلید کرد
دارد رسایی مژه ی خون به گردنش
برگشتنی که آنسوی حشرم شهیدکرد
بیدل تو هم به ذوق خطش سینه چاک زن
کاین شام نادمیده مرا صبح عید کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş