غزل شمارهٔ ۱۰۹۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
وداع عمر چمن ساز اعتبارم کرد
سحر دماندن پیری سمن بهارم کرد
به رنگ دیده یعقوب حیرتی دارم
که می توان نمک خوان انتظارم کرد
تعلق نفسم سوخت تا کجا نالم
غبار وهم گران گشت و کوهسارم کرد
دل ستم زده صد جا غم تظلم برد
شکست آینه با عالمی دچارم کرد
غبار می دمد از خاک من قدح در دست
نگاه مست که سیر سر مزارم کرد
به نیم چشم زدن قطع شد وجود و عدم
گذشتگی چقدر تیغ آبدارم کرد
نهفته داشت قضا سرنوشت مستی من
نم عرق ز جبین شیشه آشکارم کرد
کنون ز خود مژه بندم که عبرت هستی
غبار هر دو جهان بر نگاه بارم کرد
امید روز جزا زحمت خیال مباد
می نخورده در این انجمن خمارم کرد
چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل
وفا گلی به سرم زد که داغدارم کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş