غزل شمارهٔ ۱۱۱۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
عملی که سر به هوا خم از همه پیکرت به در آورد
نه چو مو جنون هار سر قدم از سرت به در آورد
به بضاعت هوس آنقدر مگشا دکان فضولی ات
که چو رنگ باخته وسعت پرت از برت به در آورد
به گداز عشوه علم و فن در پیر میکده بوسه زن
که ز قد عالم وهم و ظن به دو ساغرت به درآورد
به قبول و رد مطلب سبب که غرور چرخ جنون حسب
به دری که خواندت از ادب ز همان درت به در آورد
ز خیال الفت خانمان به در آ که شحنه امتحان
نفسی اگر دهدت امان دم دیگرت به در آورد
به وقار اگر نه سبکسری حذر از غرور هنروری
که مباد خفت لاغری رگ جوهرت به در آورد
اثر وفا ندهد رضا به خمار نشیه مدعا
نگهی که گردش رنگ ما خط ساغرت به در آورد
ز طواف کعبه که می رسد به حضور مقصد آرزو
من و سجده پس زانویی که سر از درت به در آورد
ندهد تأمل انس و جان ز لطافت بد نت نشان
مگر آنکه جامه رنگ ما عرق از برت به در آورد
من بیدل از خم طره ات به کجا روم که سپهر هم
سر خود به خاک عدم نهد که ز چنبرت به در آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş