غزل شمارهٔ ۱۱۲۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس می سازد
صدف را بی گهرگشتن کف افسوس می سازد
تعلقهای هستی با دلت چندان نمی پاید
نفس را یک دو دم این آینه محبوس می سازد
چه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاری
قفس را بی پریها عالم مانوس می سازد
فلک بر شش جهت واکرده است آغوش رسوایی
خیال بی خبر با پرده ناموس می سازد
به گمنامی قناعت کن که جاف بی حیا طینت
به سرها چرم گاوی می کشد تا کوس می سازد
تو خواهی شور عالم گیر و خواهی غلغل محشر
فلک زین رنگ چندین نغمه ها محسو س می سازد
نفس زیر عرق می پرورد شرم حباب اینجا
به پاس آبرو هر شمع با فانوس می سازد
خموشی ختم گفت وگوست لب بربند و فارغ شو
همین یک نقطه کار درس صد قاموس می سازد
چه سحر است این که افسونکاری مشاطه حیرت
به دستت می دهد آیینه و طاووس می سازد
به یاد آستانت گر همه چین بر جبین بندم
ادب لب می کند ایجاد و وقف بوس می سازد
فغان بی وجد نازی نیست کز دل برکشد بیدل
برهمن زاده ای در دیر ما ناقوس می سازد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş