غزل شمارهٔ ۱۱۴۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به هرکجا مژه ام رنگ خواب می ریزد
گداز شرم به رویم گلاب می ریزد
مباش بیخبر از درس بی ثباتی عمر
که هر نفس ورقی زین کتاب می ریزد
صفای دل کلف اندود گفتگو مپسند
نفس برآتش آیینه آب می ریزد
ز تنگنای جسد عمرهاست تاخته ایم
هنوز قامت پیری رکاب می ریزد
گلی که رنگ دو عالم غبار شوخی اوست
چو غنچه خون مرا در نقاب می ریزد
خوشم به یاد خیالی که گلبن چمنش
گل نظاره در آغوش خواب می ریزد
گداز دل به نم اشک عرض نتوان داد
محیط آب رخی از سحاب می ریزد
ز خویش رفتن عاشق بهار جلوه اوست
شکست رنگ سحر آفتاب می ریزد
مخور ز شیشه گردون فریب ساغر امن
که سنگ رفته به جای شراب می ریزد
ز بیقراری خود سیل هستی خویشم
چو اشک رنگ بنای من آب می ریزد
به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل
که آبروی نفس چون حباب می ریزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş