غزل شمارهٔ ۱۱۶۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آه به درد عجز هم کوشش ما نمی رسد
آبله گریه می کند اشک به پا نمی رسد
نغمه ساز ما و من تفرقه دل است و بس
تا دو دلش نمی کنی لب به صدا نمی رسد
چند به فرصت نفس غره ی ناز زیستن
در چمنی که جای ماست بوی هوا نمی رسد
تنگی این نه آسیا در پی دورباش ماست
ما دو سه دانه ایم لیک نوبت جا نمی رسد
خنده درین چمن خطاست ناز شکفتگی بلاست
تا نگذاردش عرق گل به حیا نمی رسد
سخت ز هم گذشتهم زحمت ناله کم دهید
بر پی کاروان ما بانگ درا نمی رسد
مقصد بی بر چنار نیست به غیر سوختن
دست به چرخ برده ایم لیک دعا نمی رسد
سایه بهمن عاجزی ایمن ازآب و آتش است
سر به زمین فکنده را هیچ بلا نمی رسد
در تو هزار جلوه است کز نظرت نهفته اند
ترک خیال و وهم کن آینه وانمی رسد
قاصد وصل در ره است منتظرپیام باش
آنچه به ما رسیدنی ست تا به کجا نمی رسد
کوشش موج و قطره ها همقدم است با محیط
هرکه به هر کجا رسد از تو جدا نمی رسد
عجز بساط اعتبار از مدد غرور چند
بنده به خود نمی رسد تا به خدا نمی رسد
ربط وفاق جزوها پاس رعایت کل ست
زخم جدایی دو تار جز به قبا نمی رسد
بر درکبریای عشق بارگمان و وهم نیست
گر تو رسیده ای به او بیدل ما نمی رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş