غزل شمارهٔ ۱۲۳۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد
رفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد
رنگ منت برنمی دارد دل اهل صفا
صبح زخم خویش را خود مرهم کافور شد
بسکه دیدم الفت آفاق لبریز گزند
دیده احباب بر من خانه زنبور شد
بیقرارانت دماغ حسرتی می سوختند
یک شرر ازپرده بیرون زد چراغ طور شد
دل چه سامان کز شکست آرزو بر هم نچید
بس که مو آورد این چینی سر فغفور شد
بود بی تعمیریی صرف بنای کاینات
دل خرابی کرد کاین ویرانه ها معمور شد
ترک انصاف از رسوم انتظام یمن نیست
بسکه چشم از معنی ام پوشید حاسد کور شد
گاه توفان غضب از چین ابرو باک نیست
از شکست پل نترسد سیل چون پر زور شد
زبن همه حسرت که مردم در خمارن مرده اند
جمع شد خمیازه ای چند و دهان گور شد
آبله بی سعی پامردی نمی آید به دست
ربشه تاک از دویدن صاحب انگور شد
محنت پیری ست بیدل حاصل عیش شباب
هرکه شب می خورد خواهد صبحدم مخمور شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş