غزل شمارهٔ ۱۲۳۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
از غبارم هرچه بالا می کشد
سرمه درچشم ثریا می کشد
بسکه مد وحشت شوقم رساست
فکر امروزم به فردا می کشد
تا خرد باقی ست صحرای جنون
دامن از آلایش ما می کشد
خوابناکان می رمند از آگهی
سایه ازخورشید خود را می کشد
سخت بیرنگ است نقش مدعا
عالمی تصویر عنقا می کشد
خون دل بی پرده است از انفعال
سرنگونی می ز مینا می کشد
عقل گو خون شو که تفتیش جنون
یک جهان شور از نفس وامی کشد
ما گرانجانان ز خود وامی کشیم
کوه از دامن اگر پا می کشد
تر زبانی خفت عقل ست و بس
صد شکست از موج دریا می کشد
محمل رنگ از شکستن بسته اند
بسکه بار درد دلها می کشد
عالمی را می برد حسرت فرو
این نهنگ تشنه دریا می کشد
زرپرستی می کند دل را سیاه
آخر این صفرا به سودا می کشد
بار ما بیدل به دوش عاجزی ست
سایه را افتادگی ها می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş