غزل شمارهٔ ۱۲۴۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بار ما عمری ست دوش چشم حیران می کشد
محمل اجزای ما چون شمع مژگان می کشد
ناتوانان مغتنم دارید وضع عاجزی
کزغرورطاقت آسودن به جولان می کشد
ما ضعیفان آنقدرها زحمت یاران نه ا یم
سایه باری دارد اما هرکس آسان می کشد
هیچکس در مزرع امکان قناعت پیشه نیست
گر همه گندم بود خمیازه نان می کشد
صلح و جنگ عرصه غفلت تماشاکردنی ست
تیر در کیش است و خلق از سینه پیکان می کشد
دوری انس است استعداد لذتهای خلق
طفل می برد ز شیر آن دم که دندان می کشد
التفات رنگ امکان یکقلم آلودگی ست
مفت نقاشی کزین تصویر دامان می کشد
وحشت آهنگی ز فکر خویش بیرون آ که شمع
پا ز دامن تاکشد سر از گریبان می کشد
محو او را هر سر مو یک جهان بالیدن است
گاه حیرت داغم از قدی که مژگان می کشد
می روم از خویش و جز حیرت دلیل جهد نیست
وحشتم در خانه ی آیینه میدان می کشد
جسم گرشد خاک بیدل رفع اوهام دویی ست
شخص از آیینه گم کردن چه نقصان می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş