غزل شمارهٔ ۱۲۵۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ترک آرزو کردم رنج هستی آسان شد
سوخت پرفشانی ها کاین قفس گلستان شد
عالم از جنون من کرد کسب همواری
سیل گریه سر دادم کوه و دشت دامان شد
خامشی به دامانم شور صد قیامت ریخت
کاشتم نفس در دل ریشه نیستان شد
هر کجا نظر کردم فکر خویش راهم زد
غنچه تا گل این باغ بهر من گرببان شد
بر صفای دل زاهد اینقدر چه می نازی
هر چه آینه گردید باب خودفروشان شد
عشق شکوه آلود است تا چه دل فسرد امروز
سیل می رود نومید خانه ای که ویران شد
جیب اگر به غارت رفت دامنی به دست آریم
ای جنون به صحرا زن نوبهار عریان شد
جبریان تقدیریم قول و فعل ما عجز است
وهم می کند مختار آنقدر که نتوان شد
برق رفتن هوش است یا خیال دیداری
چون سپند از دورم آتشی نمایان شد
چین نازپرورده ست گرد وحشتم بیدل
دامنی گر افشاندم طره ای پریشان شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş