غزل شمارهٔ ۱۲۶۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون شفق از رنگ خونم هیچکس گلچین نشد
ناخنی هم زین حنای بی نمک رنگین نشد
از ازل مغز سر من پنبه گوش من است
بهر خواب غفلتم دردسر بالین نشد
در محیطی کاستقامت صید دام موج بود
گوهر بی طاقت ما محرم تمکین نشد
بی لبت از آب حیوان خضر خونها می خورد
تا چرا از خاکساران خط مشکین نشد
ناز هستی در تماشاخانه دل عیب نیست
کیست در سیر بهار آیینه خودبین نشد
بی جگر خوردن بهار طرز نتوان تازه کرد
غوطه تا در خون نزد فطرت سخن رنگین نشد
چشم زخمم تا به روی تیغ او واکرده اند
از روانی موج خون را چون نگه تسکین نشد
بسکه ما را عافیت آیینه دار آفت است
آشیان هم جز فشار پنجه شاهین نشد
داغم از وارستگیهای دعای بی اثر
کز فسون مدعا زحمتکش آمین نشد
عاقل از وضع ضلالت آگهی از کف نداد
بی خبر ازکفر هم بگذشت و اهل دین نشد
همت وارستگان وامانده اسباب نیست
ز اختلاط سنگ پرواز شرر سنگین نشد
هرقدر بیدل دماغ سعی راحت سوختیم
همچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş