غزل شمارهٔ ۱۲۷۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به یاد آستانت هرکه سر بر خاک می مالد
غبارش چون سحر پیشانی افلاک می مالد
گهر حل می کند یا شبنمی در پرده می بیزد
حیا چیزی بر آن رخسار آتشناک می مالد
امل افسون بیباکی ست در عبرتگه امکان
بقدر ریشه مستی آستین تاک می مالد
سخن بی پرده کم گوییدکاین افسانه عبرت
به گوشی تا خورد اول لب بیباک می مالد
به ذوق سدره و طوبی تو هم دندان به سوهان زن
امل کام جهانی را به این مسواک می مالد
صفای دامن صبح و نم شبنم چه ننگ است این
فلک صابون همین بر خامه های پاک می مالد
در بن گلشن ز وضع لاله وگل سیر عبرت کن
که یک مژگان گشودن سینه بر ضد چاک می مالد
سیه چشمی ست امشب ساقی مستان که نیرنگش
به جام هرکه اندازد نظر تم - یاک می مالد
به چندین زنگ ازآن نقش قدم گل می توان چیدن
به رفتارت پر طاووس رو بر خاک می مالد
مشو از امتیاز خیر و شر طنبور این محفل
که عبرت گوش هر کس درخور ادراک می مالد
مگر سعی ندامت هم دلی انشاکند بیدل
نفس دستی به صد امید برگ تاک می مالد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş