غزل شمارهٔ ۱۳۰۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند
یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند
زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم
کز قد خم به سرم سایه آن ابرو ماند
چون مه نو همه را پیش کماندار قضا
تیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند
تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیست
چینی مجلس فغفورشکست و مو ماند
همه رفتند ازین باغ و طلب درکار است
آنچه از فاخته ها ماند همین کوکو ماند
بازمی داردت از هرزه دوی کسب کمال
نافه چون پخته شد از همرهی آهو ماند
گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب
رنگ در خامه نقاش سر زانو ماند
ای حباب آینه حسن وقار تو حیاست
چون عرق ریختی از چهره نخواهد رو ماند
همچو عکسی که برد سادگی از آینه ها
هرچه در طبع تو جا کرد تو رفتی او ماند
فوت فرصت المی نیست که زایل گردد
رنگها رفت و به تشویش دماغم بو ماند
من گم کرده بضاعت به چه نازم بیدل
دلکی بود ازین پیش در آن گیسو ماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş