غزل شمارهٔ ۱۳۱۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شمعها زین انجمن بی صرفه تازان رفته اند
هر طرف سر بر هوا سوی گریبان رفته اند
آشنایی با قماش بوی پیراهن کراست
کاروانها با نگاه پیر کنعان رفته اند
حسن یکتایی تو از وحشی نگاهان دم مزن
از سواد غیرت لیلی غزالان رفته اند
خاک صحرای محبت نر گسستان نقش پاست
مفت چشم ماکزین ده خو ش نگاهان رفته اند
پان رفتار نفس جز دست بر هم سوده نیست
رفته ها یکسر ازین وادی پشیمان رفته اند
صبح محشر کی دمد تا چشم عبرت واکنیم
خوابناکان در خم دیوار مژگان رفته اند
ابله شاید به داد هرزه جولانی رسد
تاگهر این موجها افتان و خیزان رفته ا ند
کیست با پیکان دلدوز قضاگردد طرف
چون سخن تا رفته اند از لب پریشان رفته اند
بزم امکان یک سحر پروانه فرصت نداشت
شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفته اند
کس ازین حرمان سرا با ساز جمعیت نرفت
چون سخن تا رفته اند از لب پریشان رفته اند
حرص راگفتم به پری قطع کن تارامید
گفت دندانها پی آوردن نان رفته اند
خامه مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق
رنگها از کلک نقاش اشک ریزان رفته اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş