غزل شمارهٔ ۱۳۳۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گرد عجزم خوشخرامان سرفرازم کرده اند
سجده واری داشتم گردون طرازم کرده اند
رنگی از شوخی ندارد حیرت آیینه ام
اینقدرها گلرخان تعلیم نازم کرده اند
صافی دل بیخودی پیمانه ای در کار داشت
کز شعور هر دو عالم بی نیازم کرده اند
نیستی سرچشمه توفان هستی بوده است
چون طلسم خاک خلوتگاه رازم کرده اند
پیش از این صد رنگ رنگ آمیزی دل داشتم
این زمان یک ناله بی درد سازم کرده اند
سجده فرسود خم تسلیم اوضاع خودم
هم ز جیب خویش محراب نمازم کرده اند
چشم شوق الفت آغوش است سرتا پای من
سخت حیرانم به دیدار که بازم کرده اند
از هجوم برق تازیهای ناز آگه نی ام
اینقدر دانم که رحمی بر نیازم کرده اند
بیدلی ها یم دلیل امتحان بیغشی ست
نیستم قلب آشنا از بس گدازم کرده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş