غزل شمارهٔ ۱۳۳۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
موج گوهرطینتان گر شوخی افزون کرده اند
پای در دامن سری از جیب بیرون کرده اند
کهکشان دیدی شکست رنگ هم فهمیدنی ست
بیخودان در لغزش پا سیر گردون کرده اند
اعتباری نیست کز ذلت کشان خاک نیست
عالمی را پایمال فطرت دون کرده اند
نشیه ناقدردانی بسکه زور آورده است
اکثری از ترک می بیعت به افیون کرده اند
خلق را خواب پریشان تاکجا راحت دهد
سایه بر فرق جهان از موی مجنون کرده اند
پر به صهبا خو مکن کاین عاریت پیمانه ها
رنگی از سیلی ست هرگه چهره گلگون کرده اند
بگذرید از شغل بام و در که جمعی بیخبر
زین تکلف دشت را از خانه بیرون کرده اند
گل به دست و پا که بست امشب که چون برگ حنا
بوسه مشتاقان چمنها زیر لب خون کرده اند
موج گوهر بی تامل قابل تمییز نیست
مصرع ما را به چندین سکته موزون کرده اند
زین بضاعت تا کجا اثبات نفی خود کنم
کاستنهای مرا هم بر من افزون کرده اند
بیدل این دریای عبرت را پل دیگرکجاست
زورقی چند از قد خم گشته واژون کرده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş