غزل شمارهٔ ۱۳۳۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بر من فسون عجز در ایجاد خوانده اند
چون گل به دامن آتش رنگم نشانده اند
خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن
خاکبببتری کز اخگر طبعم دمانده اند
کس آگه از طبیعت عصیان پرست نیست
بر روی خلق دامن تر کم تکانده اند
دود دماغ نشو و نمای طبایع است
چون شمع ریشه ای همه در سر دوانده اند
از هر نفس که ما و منی بال می زند
دستی ست کز امید سلامت فشانده اند
باید چو شمع چشم ز خود بست و درگذشت
بر ما همین پیام تسلی رسانده اند
ممنون دستگیری طاقت که می شود
ما را ز آستان ضعیفی نرانده اند
بانگ جرس شنو ز پی کاروان مدو
هرجا رسیده اند رفیقان نمانده اند
بیدل درین هوسکده مگذر ز پاس دل
آیینه را به مجلس کوران نخوانده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş