غزل شمارهٔ ۱۳۵۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا به عالم رنگ بنیاد تمنا ریختند
گرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند
واپسی زین کاروان چندین ندامت بار داشت
هرکه رفت ازپیش خاکش برسرما ریختند
گنج گوهر شد دل قومی که از شرم طلب
آبرو در دامن خود همچو دریا ریختند
ماتم مطلب غبارانگیز چندین جستجوست
آرزو تا خانه ویران گشت دنیا ریختند
صورت واماندگان آیینه ای دیگرنداشت
عجز ما بی پرده شد نقش کف پا ریختند
قاتل ما چون سحر دامان ناز افشاند و رفت
خون ما چون گل همان در دامن ما ریختند
عیش این محفل نمی ارزد به اندوه شکست
بیدماغان هم به طبع سنگ مینا ریختند
انفعال آرمیدن بسکه آبم می کند
سیل جوشید از کف خاکم به هرجا ریختند
حیرت آیینه ام با امتیازم کار نیست
صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند
این گلستان قابل نظاره ی الفت نبود
آبروی شبنم ما سخت بیجا ریختند
بیدل از دام شکست دل گذشتن مشکل است
ریزه این شیشه در جولانگه ما ریختند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş