غزل شمارهٔ ۱۳۵۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
رنگ اطوار ادب سنجان به قانون ریختند
مصرع موج گهر از سکیه موزون ریختند
کس به نیرنگ تبسمهای خوبان پی نبرد
کز دم تیغ حیا خون چه مضمون ریختند
بی نیازیهای خوبان میل قتل کس نداشت
خشکسالی بر حنا زد کز هوس خون ریختند
آبرو چندان درین ایام شد داغ تری
کز خجالت ابرها باران به جیحون ریختند
خرمی در شش جهت فرش است از رنگ بهار
اینقدر خون از دم تیغ که گلگون ریختند
شغل اسباب تعلق عالمی را تنگ داشت
دست بر هم سوده گردی کرد هامون ریختند
تا قیامت رنج خست می کشد نام لییم
زر به هرجا شد گران بر دوش قارون ریختند
تا شکست اعتبار خود سران روشن شود
گرد چینی خانه ها از موی مجنون ریختند
تا بنای فتنه بی پا و سر گیرد ثبات
خاک ما بر باد می دادند گردون ریختند
با چکیدن خون منصور مرا رنگی نبود
جرعه ای در ساغر سرشار افزون ریختند
عشق غیر از عرض رسوایی ز ما چیزی نخواست
راز این نه پرده ما بودیم بیرون ریختند
گوهری در قلزم اسرار می بستند نقش
نقطه ای سر زد ز کلک بیدل اکنون ریختند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş