غزل شمارهٔ ۱۳۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
محوگریبان ادب کی سر به هر سو می زند
موج گهر از ششجهت بر خویش پهلو می زند
واکردن مژگان ادب می خواهد از شرم ظهور
اول دراین گلشن بهار از غنچه زانو می زند
زبن باغ هرجا وارسی جهل است با دانش طرف
بلبل به چهچه گرتند قمری به کوکو می زند
تا چرخ و انجم ثابت است از خلق آسایش مجو
اندیشه داغ پلنگ آتش به آهو می زند
تا آمد و رفت نفس می بافت وهم پیش و پس
ماسوره چون بی رشته شد بیرون ماکو می زند
پست و بلند قصر ناز از هم ندارد امتیاز
آن چین مایل از جبین پهلو بر ابرو می زند
شکل دویی پیدا کنم تا چشم بر خود واکنم
هر سور ه تمثال من آیینه او می زند
داغم مخواه ای انتظار از تهمت افسردگی
تا یاد نشتر می کنم خون در رگم هو می زند
یا رب کجا تمکین فرو شد کفه قدر شرر
آفاق کهسارست و سنگم بر ترازو می زند
بیدل گران افتاده است از عاجزی اجزای من
رنگی که پروازن دهم چون شمع بر رو می زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş