غزل شمارهٔ ۱۳۹۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
برق خطی بر سیاهی می زند
هاله مه تا به ماهی می زند
سجده مشتاق خم ابروی کیست
بر دماغم کج کلاهی می زند
معصیت در بارگاه رحمتش
خنده ها بر بی گناهی می زند
ای عدم فرصت شرارکاغذت
چشمک عبرت نگاهی می زند
بهر عبرت فرصتی در کار نیست
یک نگه برهرچه خواهی می زند
پردلیها امتحانگاه بلاست
تیغ بر قلب سپاهی می زند
تا فسون بادبان دارد نفس
کشتی ما برتباهی می زند
بی تو گر مژگان بهم می آیدم
بر سر خوابم سیاهی می زند
بیدل از وصلی نویدم داده اند
دل تپیدن کوس شاهی می زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş