غزل شمارهٔ ۱۴۴۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ذوق فقر افسانه اقبال کوته می کند
بی طنابی خیمه گردنکشی ته می کند
ای دلت آیینه غافل زبستن چند از نفس
این سحر هر دم زدن روز تو بیگه می کند
در تماشایت چو مژگان با پریشانی خوشیم
ورنه آخر جمع گشتن رخت ما ته می کند
عمرها شد خاک کوه و دشت بر سر می دوی
پیش پا نادیدن این مقدار گمره می کند
عجز طاقت هرکجا گردد دلیل مدعا
راه چندین دشت یک پا لغز کوته می کند
خاک شو آب بقا آلایش چندین تریست
این تیمم زان وضوهایت منزه می کند
رنگها گردانده ای ای غافل از نیرنگ دل
آینه عمریست زین تمثالت آگه می کند
بر جبین ما نشان سجده تمغای وفاست
صنعت عشق ازکلف آرایش مه می کند
شور امکان غلغل یک کاف و نون فهمیدنی ست
از ازل کبکی درین کهسار قهقه می کند
دوستان را در وداع هم عبارتها بسی است
بیدل مسکین فقیر است الله الله می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş