غزل شمارهٔ ۱۴۵۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
یارب چه سان کنم به هوای دعا بلند
دستی که نیست چون مژه جز بر قفا بلند
صد نیستان تهی شدم از خود ولی چه سود
هویی نکرد گردن از این کوچه ها بلند
عجزم رضا نداد به رعنایی کلاه
گشتم همان چو آبله در زیر پا بلند
از بسکه شرم داشتم از یاد قامتش
دل شیشه ها شکست و نکردم صدا بلند
عرض اثر نشانه آفات گشتن است
جمعیت ازسری که نشد هیچ جا بلند
کلفت نوای دردسر هیچکس نه ایم
در پرده های خامشی آواز ما بلند
ساغر به طاق همت منصور می کشیم
بر دوش ما سری است زگردن جدا بلند
جز گرد احتیاج که ننگ تنزه است
موجی نیافتیم درآب بقا بلند
خط بر زمین کش از هوس خام صبرکن
دیوار اعتبار شود تا کجا بلند
در احتیاج بر در بیگانه خاک شو
اما مکن نظربه رخ آشنا بلند
عشق از مزاج دون نکند تهمت هوس
در خانه های پست نگردد هوا بلند
بیدل ز بس که منفعل عرض هستی ایم
سر می کند عرق ز گریبان ما بلند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş