غزل شمارهٔ ۱۴۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب که در بزم ادب قانون حیرت ساز بود
اضطراب رنگ برهم خوردن آواز بود
در شکنج عزلت آخرتوتیا شد پیکرم
بال وپر بر هم نهادن چنگل شهباز بود
صافی دل کرد لوح مشق صد اندیشه ام
یاد ایامی که این آیینه بی پرداز بود
کاستم چندانکه بستم نقش آن موی میان
ناتوانیهای من کلک خط اعجاز بود
حسرت وصل تو گل کرد از ندامتهای من
دست برهم سوده تحریک لب غمازبود
نو نیاز الفت داغ محبت نیستم
طفل اشکم چون شرر در سنگ آتشباز بود
عشق بی پروا دماغ امتحان ما نداشت
ورنه مشت خاک ما هم قابل پرواز بود
دست ما و دامن حیرت که در بزم وصال
عمر بگذشت و همان چشم ندیدن باز بود
کاش ما هم یک دو دم با سوختن می ساختیم
شمع در انجام داغ حسرت آغاز بود
دوری وصلش طلسم اعتبار ما شکست
ورنه این عجزی که می بینی غرور ناز بود
آنچه در صحرای کثرت صورت واماندگیست
در تماشاگاه وحدت شوخی انداز بود
درخورکسوت کنون خجلتکش رسوایی ام
عمرها عریانی من پرده دار راز بود
یک گهر بی ضبط موج از بحر امکان گل نکرد
هر سری کاندوخت جمعیت گریبان ساز بود
هستی ما نیست بیدل غیر اظهار عدم
تا خموشی پرده از رخ برفکند آواز بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş