غزل شمارهٔ ۱۴۹۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آدمی کاثار تنزیهش رجوع خاک بود
دست اگر بر خویش می زد زین وضوها پاک بود
خاک ماکز وهم رفعت ننگ پستی می کشد
گر تنزل کردی از اوج غرور افلاک بود
هیچکس بر فهم راز از نارسایی پی نبرد
فطرت اینجا عذرخواه خلق بی ادراک بود
سیر این گلشن کسی را محرم عبرت نکرد
گل اگر برسر زدیم از بی تمیزی خاک بود
هرچه بادابادگویان تاخت هستی بر عدم
راه آفت داشت اما کاروان بیباک بود
با همه تعجیل فرصت هیچ کوتاهی نداشت
لیک صید مدعا یکسر نفس فتراک بود
پیش ازآن کاید خم اسرار مخموران به جوش
طاق مینا خانه تحقیق برگ تاک بود
در سواد فقر جز تنزیه نتوان یافتن
سایه رختی داشت کز آلودگیها پاک بود
تا کجا مجنون در ناموس مستوری زند
تار و پود جامه عریان تنی یک چاک بود
در خجالتگاه جسمم جز خطا نامد به پیش
ره به لغزش قطع شد ازبس زمین نمناک بود
هر کجا بیدل ز لعل آبدارش دم زدیم
حرف گوهر خجلت دندن بی مسواک بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş