غزل شمارهٔ ۱۴۹۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شب که از شوق توپروازم بهار آهنگ بود
استخوان هم در تنم چون شمع مغز رنگ بود
خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفا
داشت مژگانی بهم آیینه تا در زنگ بود
در جهان بی تمیزی صلح هم موجود نیست
صبروکوشش را تامل عرصه گاه جنگ بود
نقد راحت می شماردگرد از خود رفتنم
همچو آتش بستر نازم شکست رنگ بود
اشک از لغزیدنی بر دوش صد مژگان گذشت
قطع چندین جاده پا انداز عذر لنگ بود
تیره بختی سرمه کام و زبان کس مباد
چنگ گیسو هم به چندین تار بی آهنگ بود
شوخی مژگانت از خواب گران سر برتداشت
پنجه این ظالم بیباک زبر سنگ بود
بلبل ما را همین پرواز عبرت غنچه نیست
ناله هم منقار شد از بسکه گلشن تنگ بود
مرده ام اما خجالت از مزارم می دمد
دور از آن در خاک گشتن هم غبار ننگ بود
قید دل بیدل نفس را هرزه سنج وهم کرد
شوخی ناز پری در شیشه پر بی سنگ بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş