غزل شمارهٔ ۱۵۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بدزدگردن بی مغز برفراخته را
به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را
در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد
قمارخانه امید رنگ باخته را
به گردن دل فرصث شمار باید بست
ستم ترانه گریال نانواخته را
جهان پسث مقام عروج فطرت نیست
نگون کنید علم های سرفراخته را
تکلف من و مای خیال بسیار است
نیاز خوب کن افسانه های ساخته را
ز خلق گوشه گرفتن سلامت است اما
خیال اگر بگذارد به خویش ساخته را
فروتنی کن و تخفیف زیرد ستان باش
که رنجهاست به گردن سر فراخته را
تلاش ما چوسحرشبنم حیا پرداخت
عرق شد آینه آخر نفس گداخته را
حق است آینه ا ینجا خیال ما وتو چیست
که دید سایه در آفتاب تاخته را
به طبع کارگه عشق آتش افتاده است
کسی چه آب زند آشیان فاخته را
چوسود اگربه فلک رفت گرد ما بیدل
ز سجده نیست امان عجز خودشناخته را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş