غزل شمارهٔ ۱۵۲۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود
تا دو عالم چمن اندود تجلی نشود
همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت
تا به طبع آتش و آب تو مساوی نشود
عیش هستی اگر آماده رسوایی نیست
قلقل شیشه ات آن به که منادی نشود
رم نما جلوه نگاهی به کمندم دارد
صید من رام فسونهای تسلی بشود
نفی خود کرده ام آن جوهر اثبات کجاست
تا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود
ضعف سرمایه ام از لاف غرور آزادم
من و آهی که رگ گردن دعوی نشود
چون شرر دیده وران می گذرند از سر خویش
این عصا راهبر مقصد اعمی نشود
عشق اگر عام کند رسم خودآرایی را
محملی نیست در ین دشت که لیلی نشود
خامشی پرده برانداز هزار اسرار است
نفس سوخته یارب دم عیسی نشود
سربلند تب خورشید محبت بیدل
زیردست هوس سایه طوبی نشود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş