غزل شمارهٔ ۱۵۶۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آتش شوق طلب آنجا که روشن می شود
گر همه مژگان به هم آریم دامن می شود
داغ را آیینه تسلیم باید ساختن
ورنه ما را ناله هم رگهای گردن می شود
مدت موهوم عمرآخرنفس طی می کند
رشته چون ره کوته از رفتار سوزن می شود
در سواد فقر دارد جوهر تحقیق نور
چون جهان تاریک گردد شمع روشن می شود
شیشه و سنگ آتش و آبند دور از کوهسار
عالمی با هم جدا از اصل دشمن می شود
از لب خندان به چشم جام می می گردد آب
عشرت سرشار هم سامان شیون می شود
پر میفشان بر دل ما دامن زلف رسا
زین اداها سبحه زنار برهمن می شود
ختم کار جستجو بر خاک عجز افتادنست
اشک چون ماند از دویدنها چکیدن می شود
گر تو هم از خود برون آیی جهان دیگری
دانه خود را می دهد بر باد و خرمن می شود
بیقراران جنون را منع وحشت مشکل است
ناله را زنجیر هم سامان رفتن می شود
نقش من گرد فنا گل کردن من نیستی
چرخ هم خاک است اگر آیینه من می شود
بیدل امشب بسمل تیغ تمنای کی ام
بال من برگ گل از فیض تپیدن می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş