غزل شمارهٔ ۱۵۷۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
چون رشته ای که ازگهر آگاه می شود
صد جاده از یک آبله کوتاه می شود
ای قاصد یقین املت رهزن است و بس
منزل مکن بلند که بیگاه می شود
نقاش نیست کلک ازل گر نظر کنی
آدم مصور از کلف ماه می شود
بیش وکم غنا هه اسماء حاجت است
فقر آن زمان که گل کند الله می شود
بر خاتم قناعت درویش مشربی
کم نیست اینکه نام گدا شاه می شود
از آفت غرور حذرکن که همچو شمع
چشم از بلندی مژه ات چاه می شود
برهمزن وقار بزرگی ست گفتگو
کوه از صدا خفیفتر ازکاه می شود
چون آسمان کمال بزرگان فروتنی است
وضع تواضع آب رخ جاه می شود
هر نعمتی که مایده حرص چیده است
انجام رغبتش همه اکراه می شود
از جاده ادب منمایید انحراف
پا خصم دامنی ست که گمراه می شود
جزیاس نیست کروفرلاف زندگی
هر گه نفس بلند شود آه می شود
روزی دو از تو شکوه طالع غنیمت است
این عالم است کار که دلخواه می شود
بیدل به ناله خوکن و خواهی خموش باش
اینها فسانه ای ست که کوتاه می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş