غزل شمارهٔ ۱۵۹۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خیال چشم که ساغر به چنگ می آید
که عالمی به نظرشیشه رنگ می آید
به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم
که رفتنم همه جا بی درنگ می آید
کجا روم که چو اشکم به هر قدم زدنی
هزار قافله عذر لنگ می آید
چه همت است که نازد کسی به ترک هوس
مرا گذشتن ازین نام ننگ می آید
دل از فریب صفا جمع کن که آخرکار
ز آب آینه ها زیر زنگ می آید
به گمرهی زن و از منت خیال برآ
که خضر نیز ز صحرای بنگ می آید
غبار دل ز پر افشانی نفس درباب
که هرچه هست درین خانه تنگ می آید
اعانت ضعفا مایه ظفر گیرید
پر شکسته به کار خدنگ می آید
خموش باش که تا دم زنی درین کهسار
هزار شیشه به پای ترنگ می آید
به هر نگین که نهی گوش و فهم نام کنی
صدای کوفتن سر به سنگ می آید
ز خود به یاد نگاه که می روی بیدل
که از غبار تو بوی فرنگ می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş