غزل شمارهٔ ۱۵۹۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نفس هم از دل من بی شکستن برنمی آید
از این مینا شرابی غیر شیون برنمی آید
گداز خود شد آخر عقده فرسای دل تنگم
گشاد کار گوهر غیر سودن برنمی آید
چو فقرت ساز شد برگ تجملها به سامان کن
که تخم از خاکساری غیر خرمن برنمی آید
تمتع آرزو داری ز چرخ از راستی بگذر
که بی انگشت کج از کوزه روغن برنمی آید
شکنج خانمان آنگه دماغ عرض آزادی
صدا از جام و مینا بی شکستن برنمی آید
کمند ناله از دل برنمی دارد گرانی را
به سنگ کوه زور هر فلاخن برنمی آید
ضعیفی اشک ما را محو در نظاره کرد آخر
به آسانی گره از چشم سوزن برنمی آید
زمانی غنچه شو از گلشن و صحرا چه می خواهی
به سامان گریبان هیچ دامن برنمی آید
چو آه بی اثر واسوختم از ننگ بیکاری
مگر از خود برآیم دیگر از من برنمی آید
نفهمیده ست راه لب نوای شکوه ام بیدل
که این دود از ضعیفی تا به روزن برنمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş