غزل شمارهٔ ۱۶۳۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دوستان در گوشه چشم تغافل جا کنید
تا به عقبا سیر این دنیا و مافیها کنید
خاک بر فرق خیال پوچ اگر باز است چشم
مفت امروپد این امروز بی فرداکنید
غیر آزادی که می گردد حریف سوز عشق
بهر ضبط این می آغوش پری میناکنید
ساقی این بزم بی پرواست مستان بعد ازین
چشم مخمورش به یاد آرید و مستیها کنید
غیرت آن قامت رعنا بلند افتاده است
یک سر مژگان اگر مردید سر بالا کنید
می کند یک دیده ی بیدار کار صد چراغ
روزنی زین خانه تار بک بر دل واکنید
زین عمارتها که طاقش سر به گردون می کشد
گردبادی به که در دشت جنون برپا کنید
چارسوی اعتبارات از زیانکاری پر است
عاقبت سود است اگر با نیستی سودا کنید
آسمانها در غبار تنگی دل خفته است
بهر این آیینه ظرفی از صفا پیدا کنید
جز فراموشی ز ما بیحاصلان بیحاصلست
گر دماغ انفعالی هست یاد ما کنید
شیوه ادبار زیب جوهر اقبال نیست
هرزه می گردد سر بی مغز ما را پا کنید
از فضولی منفعل باشید کار این است و بس
خواه اظهار گدایی خواه استغنا کنید
شور و شر بسیار دارد با تعلق زیستن
کم زبیدل نیستند این فتنه از سر واکنید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş