غزل شمارهٔ ۱۶۵۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دست داری برفشان چون کل در این کلزار زر
داغ می خواهی بنه چون لاله درکهسار سر
تا مگر در بزمگاه عشق پروازت دهند
همچو پروانه به موج شعله ای بسپار پر
تو درون خانه مست خواب و در بیرون در
در غمت از حلقه دارد دیده بیدار در
دشمن مشق رسایی نیست جزنفس لعین
کوش آن دارد که گشت از مکر این مکارکر
هر سحرگه غوطه ها در اشک بلبل می زند
نیست از شبنم چمن را جامه و دستار تر
از غبار خاطر من جوهری آرد به کف
بگذرد تیغ خیالش از دل افگارگر
غیر بار عشق هر باری که هست افکندنی ست
بیدل ار باری بری باری به دوش این باربر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş