غزل شمارهٔ ۱۶۷۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای هوس قطع نفس کن ساعتی دنگم گذار
بی خماری نیست مستی شیشه در سنگم گذار
بوی منت برنمی دارد دماغ همتم
از غرض بردار دست و بر دل تنگم گذار
بی خودان محمل کش گرد دو عالم وحشت اند
گر شکست دامنت بار است بر رنگم گذار
ای جنون عمریست می خواهم دلی خالی کنم
شیشه ام را بشکن و گوشی بر آهنگم گذار
کس ندارد جز عرق تاب جدال اهل شرم
آب شو آنگه قدم در عرصه جنگم گذار
داغ را غیر از سیاهی سایه دیوار نیست
یک دو روزی عافیت آیینه در زنگم گذار
بی جنون دنیا و عقبا کسوت ناکامی است
زین دو دامن یک گریبان وار در چنگم گذار
پله میزان موهومی نمی باشد گران
گو فلک همچون شرر در سنگ بی سنگم گذار
بی دماغی نقد امکان را ودیعت خانه ای ست
مهر هر گنجی که خواهی بر دل تنگم گذار
نه فلک بیدل غبار آستان نیستی ست
گر تو مرد اعتباری پا به اورنگم گذار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş