غزل شمارهٔ ۱۶۷۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
تا کی خیال هستی موهوم سر برآر
عنقایی ای حباب از این بیضه پر برآر
حیف از دلی که رنج فسون نفس کشد
از قید رشته ای که نداری گهر برآر
جهدی که شعله ات نکشد ننگ اخگری
خاکستری برون ده و رخت سفر برآر
دل جمع کن ز آمد و رفت خیال پوچ
بر روی خلق از مژه بسته در برآر
سامان دهر نیست حریف قناعتت
این بحر را به قدر لب خشک تر برآر
سیماب رو در آتش و روغن در آب باش
خود را ز جرگه بد و نیک این قدر برآر
پشت دوتا تدارک او بار سرکشی ست
تیغ آن زمان که ریخت دم از هم به سر برآر
آهی به لب رسان که نیفسرده ای هنوز
زان بیش تر که سنگ برآری شرر برآر
سامان تازه رو یی ات از شمع نیست کم
خار شکسته را ز قدم گل به سر برآر
فکر شکست چینی دل مفت جهد گیر
مویی ست در خمیر تو ای بی خبر برآر
در خون نشسته است غبار شهید عشق
ای خاک تشنه مرده زبان دگر برآر
بیدل نفس به یاد خدنگت گرفته است
تا زندگی است خون خور و تیر از جگر برآر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş