غزل شمارهٔ ۱۶۹۷
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر
که پیرگشت سحرتا دهن گشود به شیر
امل به صبح قیامت رساند گرد نفس
گذشت فرصت تقدیمت آن سوی تاخیر
همین کشاکش اوهام تا ابد باقی ست
فنا بجاست توخواهی بزی و خواه بمیر
در این چمن نفسی می کشیم و می گذربم
گمان مبر به کمانخانه آرمیدن تیر
نفس درازی اظهار جرأت آهنگ است
به سرمه تا نرسد ناله عذر ما بپذیر
هنوز دامن صحرا ز گردباد پر است
غبار عالم دیوانه نیست بی زنجیر
در این ستمکده سود و زیان من این است
که از شکستن دل ناله می کنم تعمیر
سیاه بختی ام آرایشی نمی خواهد
ز خاک پیرهن سایه را بس است عبیر
صفای دل به نفس عمرهاست می بازم
چو صبح آینه در زنگ می کنم شبگیر
به ناتوانی من یاس می خورد سوگند
که ناله ای نکشیدم چو خامه تصویر
ز ساز عجز به هرجا نفس زدم بیدل
به قدر جوهر آیینه شد بلند صفیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş