غزل شمارهٔ ۱۷۰۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دل بیضه طاووس خیال است به برگیر
یعنی نفسی چند توهم درته پرگیر
این صبح امیدی که طرب مایه هستی ست
بادی به قفس فرض کن آهی به جگرگیر
اقبال به آتش همه یاس است ندامت
گرتاج به فرق تونهد دست به سرگیر
در محفل هستی منشین محو اقامت
خمیازه بهار است نفس جام سحرگیر
آسودگی دهرکمینگاه تپشهاست
هر سنگ که بینی پرپرواز شررگیر
رنگ دو جهان ریخته اند از تپش دل
بر هرچه زنی دست همان موج گهر گیر
مزد طلب اهل وفا وقف تلف نیست
ای شمع زآتش پر پروانه به زرگیر
امید به کوی تو همین خاک نشین است
گوهر سر مویم ره صحرای دگرگیر
حرفی ننوشتم که دلی خون نشد آنجا
از نامه من در پر طاووس خبر گیر
بیحاصلی است آنچه ز اسباب جنون نیست
دستی که نیابی به گریبان به کمرگیر
بیدل به ره عشق ز منزل اثری نیست
تا آبله ای گر برسی مفت سفر گیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş