غزل شمارهٔ ۱۷۲۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
هر کجا آیینه ما گردد از زنگار سبز
گر همه طوطی شوی نتوان شد آن مقدار سبز
این چمن الفت پرست سایه گیسوی کیست
سبزه می جوشد به گردن رشته زنار سبز
برگ عیش قانعان بی گفتگو آماده است
شد زبان بسته از خاموشی اظهار سبز
گر مزاج خام ظالم پخته کار افتد بلاست
ورنه دارد طبع گل چندان که باشد خار سبز
کسوت ما هرچه باشد ناله خون آلوده است
طوطیان را کم شود چون بال و پر منقار سبز
از لب شاداب او چون سنبل اندر چشمه سار
موج می خواهد شدن در ساغر خمار سبز
گر سحاب آرد نوید سایه نخل قدش
ناله بلبل دهد چون سرو از این گلزار سبز
برق حسن نو خطی در گل گرفت آیینه را
جلوه گر این است کشت تشنه دیدار سبز
ریشه گل بی طراوت نیست از ابر بهار
می کند تردستی مطرب زبان تار سبز
هیچ زشتی در مقام خویش نامرغوب نیست
خار را دارد همان چون گل سر دیوار سبز
رنگ می بندد لب خندان به عزلت خو مکن
آب هم می گردد از آسودن بسیار سبز
آبروی مرد بیدل با هنر جوشیدنست
نیست در شمشیرها جز تیغ جوهردار سبز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş