غزل شمارهٔ ۱۷۲۳
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خودسری گرد دل تنگ نگردد هرگز
غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز
سرمه چشم ادب پرور جمعیت ماست
ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز
بی سخن عذر ضعیفی همه جا مقبول است
سعی رنج قدم لنگ نگردد هرگز
سایه خفت کش اندیشه پامالی نیست
خاکساری سبب ننگ نگردد هرگز
ترک هستی کن اگر صافی دل می خواهی
از نفس آینه بیرنگ نگردد هرگز
دور وهمی ست که بر جام سپهر افتاده ست
بی تکلف سر بی ننگ نگردد هرگز
هرکه دارد تپشی در جگر از شعله عشق
گر همه سنگ شود دنگ نگردد هرگز
پستی طبع که چون آبله پا ازلی ست
گر تناسخ زند اورنگ نگردد هرگز
فکر روزی ست که پرمی کشد از مغز وقار
آسیا تا نشود سنگ نگردد هرگز
کلفت هر دو جهان درگره حسرت ماست
دل اگر جمع شود تنگ نگردد هرگز
بیدل از طورکلامت همه حیرت زده ایم
در بهاری که تویی رنگ نگردد هرگز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş