غزل شمارهٔ ۱۷۳۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس
صبح بر دوش شکست رنگ می بندد نفس
در ترازویی که صبر عاشقان سنجیده اند
کوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ عدس
آشیان دل پناه هرزه گردیهای ماست
خانه آیینه دارد جای آرام نفس
در ادبگاه ظهور از منت دونان منال
شعله هم کاه ضعیفی می شود محتاج خس
عافیت خواهی در الفت سواد فقر زن
بهر صید خواب فرشی سایه می باشد نفس
از هوس با هیچ قانع شو که اینجا عنکبوت
می کند صید هما در سایه بال مگس
صبح عیش و شام کلفت توام یکدیگرند
شعله و دود آنقدر با هم ندارد پیش و پس
چون امل جوشید از طبعت فنا آماده باش
نیست بی فال سفر آشفتن موی فرس
گاه کندنها صدا می بالد از نقش نگین
بی خروشی نیست گر سنگی خورد بر پای کس
می روی از خود دمی هم وضع آزادی برآ
خانه را روشن کن آتش زن به بنیاد هوس
تا توانی صبر کن بیدل در این کلفت سرا
چون سحر آخر پر پرواز خواهد شد نفس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş