غزل شمارهٔ ۱۷۴۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس
همان به دوش هوا بسته گیر بار نفس
صفای آینه در رنگ وهم باخته ایم
به زیر سایه کوهیم از غبار نفس
به هیچ وضع نبردیم صرفه هستی
چو صبح ضبط خود آید مگر به کار نفس
به رنگ شمع سحرفرصتی نمی خواهد
خزان عشرت و رنگینی بهار نفس
در این چمن اثر اشک شبنم آینه است
که آب شد سحر از شرم گیرودار نفس
غرور هستی ما را گر انتقامی هست
بس است اینکه خمیدیم زبر بار نفس
شرار کاغذ آتش زده است فرصت عیش
فشاندن پر ما نیست جز شمار نفس
به ساز انجمن هستی آتش افتاده ست
چو نبض تب زده مشکل بود قرار نفس
دل است آینه دار غبار ما و منت
وگرنه عرض نهانی ست آشکار نفس
هزار صبح در این باغ بار حسرت بست
گشاده گیر تو هم یک دو دم کنار نفس
همان به ذوق تماشاست زندگانی من
به زنگ چشم نگاهم بس است تار نفس
ز ضعف تنگدلیها چو غنچه تصویر
نشسته ام به سر راه انتظار نفس
شکست جام حبابم غریب حوصله داشت
محیط می کشم امروز از خمار نفس
به عالمی که من از دست زندگی داغم
نگردد آتش افسرده هم دچار نفس
بهار عمر ندارد گلی دگر بیدل
نچید هیچکس اینجا به غیر خار نفس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş