غزل شمارهٔ ۱۷۸۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
دلی که گردش چشم تو بشکند سازش
به ذوق سرمه شدن خاک لیسد آوازش
به هر زمین که خرام تو شوخی انگیزد
چمن به خنده نگیرد غبار گلبازش
به محفلی که نگاهت جنون کند تعمیر
پری به سنگ زند شیشه خانه نازش
به خانه ای که مقیمان انتظار تواند
زنند از آینه ها حلقه بر در بازش
من و جنون زده اشکی که چون به شور آید
بقدر آبله پا دمد تک و تازش
غبار عرصه گه همتم که تا به ابد
چو آسمان ننشیند ز پا سر افرازش
به رنگم آینه ای بود سایه پرور ناز
در آفتاب نشاند التفات پروازش
تلاش خلق که انجام اوست خاک شدن
به رنگ اشک تری می چکد از آغازش
به گرد عالم کم فرصتی وطن داریم
شرر خوش است به پرواز آشیان سازش
چه شعله ها که نیامد به روی آب امروز
مپرس از عرق بی دماغی نازش
زخویش تا نروی ناز این چمن برجاست
شکست در پر رنگ تو کرد پروازش
به کوه بیدل اگر نالد از گرانی دل
فرو به سنگ رود تا قیامت آوازش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş