غزل شمارهٔ ۱۷۹۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به رنگی کج کلاه افتاده خم در پیکر تیغش
که از حیرت محرف می خورد صورتگر تیغش
به جوی برگ گل آب از روانی دست می شوید
به سعی خون ما نتوان گذشت از معبر تیغش
در این محفل بساط راحتی دیگر نمی باشد
مگر در رنگ خون غلتم دمی بر بستر تیغش
چو موج از عجزگردن می کشد کر و فر امکان
نمایان است توفان شکست از لشکر تیغش
کدورت بر نیارد طینت خورشید سیمایان
بیاض صبح دارد آینه روشنگر تیغش
گرانجانی ست زبر سایه برق بلا بودن
ز فرق کوه دشوارست خیزد لنگر تیغش
چوگل در پیکر افسرده ام خونی نمی باشد
به پرواز آیدم رنگی مگر از شهپر تیغش
کند گرد از کدامین کوچه خون بسملم یارب
سراغ نقش پایی برده ام تا جوهر تیغش
بهار فیض دررنگ شهادت خفته است اینجا
تبسم بر سحر دارد جراحت پرور تیغش
خط تسلیم سرمشق کمال دیگر است اینجا
به جوهر ناز دارد گردن فرمانبر تیغش
به خون بیدلان گویند ابرویش سری دارد
سر سودایی من هم به قربان سرتیغش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş