غزل شمارهٔ ۱۷۹۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به پیری از هوس زندگی خمار مکش
سپیدکشت سرت دیگر انتظار مکش
تعلق من وما ننگ جوهر عشق است
چو اشک گوهر غلتان دل به تار مکش
چوشمع خط امان غیر نقش پای تو نیست
ز جوش رنگ به اطراف خود حصار مکش
ز دیده می چکد آخر جهان چو قطره اشک
تو این گهر به ترازوی اعتبار مکش
جهان بی سر و پا بر تپش غلو دارد
اگرتو سبحه نه ای سر به این قطار مکش
به دشت و در همه سوکاروان دردسر است
هزار ناقه ستم می کشد تو بار مکش
مباد باز فتد حرص درتلاش جنون
زپای هرکه در این ره نشست خار مکش
به رنج کلفت تمکین غنا نمی ارزد
چو موج گوهر از آسودگی فشار مکش
ز وضع عافیتت بوی ناز می آید
به بحر غرق شو و منت کنار مکش
به حرف و صوت تهی گشتن از خود آسان نیست
چو سنگ محمل اوهام بر شرار مکش
چو تخم راحت بی ربشگی غنیمت گیر
سر فتاده ز نشو و نما به دار مکش
اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل
نفس چو خامه تصویر زینهار مکش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş