غزل شمارهٔ ۱۸۱۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جفا جویی که من دارم هوای تیر مژگانش
بود چون شبنم گل دلنشین هر زخم پیکانش
به یاد جلوه ات گر دیده مژگان می نهد بر هم
به جز حیرت نمی باشد چراغ زیر دامانش
جنون کن تا دلت آیینه نشو و نما گردد
که بختی سبز دارد دانه در چاک گریبانش
تغافل صرفه توست از مدارای فلک مگذر
که این جا میزبان سیر است از پهلوی مهمانش
علاج سختی ایام صبری تند می خواهد
درشتی گر کند سنگت مقابل کن به سندانش
به ترک وهم گفتی التفات این و آن تاکی
غباری کز دل آوردی برون در دیده منشانش
جهانی را به حسرت سوخت این دنیای بیحاصل
چه یاقوت وکدامین لعل آتش در بدخشانش
نفس غیر از پیام داغ دل دیگر چه می آرد
به مکتوبی که دارد آتش و دود است عنوانش
غرور اندیشه ای تا کی خیال بندگی پختن
تو در جیب آدمی داری که پرورده ست شیطانش
ادب ابرام را هم در نظر هموار می سازد
به خشکی نیست مکروه ازسریشم وضع چسبانش
جهان هر چند در چشمت بساط ناز می چیند
تو بیرون ریز چون اشک از فشردنهای مژگانش
چمنزار جراحت بیدل از تیرش دلی دارم
که حسرت غنچه می بندد بقدر یاد پیکانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş