غزل شمارهٔ ۱۸۱۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
ای خیال آواره نیرنگ هوش
تا توانی در شکست رنگ کوش
تا نفس باقیست ما و من بجاست
شمع بی کشتن نمی گردد خموش
زندگی در ننگ هستی مردنست
خاک گرد و عیب ما و من بپوش
زبن خمستان گرمی دل برده اند
همچو می با خون خود چندی بجوش
از جراحت زار دل غافل مباش
رنگها دارد دکان گلفروش
عشق اگر نبود هوس هم عالمی ست
نیست خون دل گوارا می بنوش
خاک من بر باد رفت و خامشم
همچو صبحم در نفس خون شد خروش
تر دماغان از مخالف ایمنند
گاه خشکی باد می پیچد به گوش
یارب از مستی نلغزد پای من
اشک مینا خانه ای دارد به دوش
زندگانی نشیه وهمش رساست
تا نمی میری نمی آیی به هوش
گر لباس سایه از دوش افکنی
می کند عریانیت خورشید پوش
یأس بر جا ماند و فرصت ها گذشت
امشب ما نیست جز اندوه دوش
تا مگر بیدل دلی آری به دست
در تواضع همچو زلف یار کوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş