غزل شمارهٔ ۱۸۵
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
آن پری گویند شب خندید بر فریاد ما
ای فراموشی تو شاید داده باشی یاد ما
بس که در پرواز گرد جستجوها ریختیم
گشت زیر بال پنهان خانه صیاد ما
جان کنی ها در قفای آرزو پر می فشاند
با شرار تیشه رفت از بیستون فرهاد ما
از عدم ناجسته کر کرده ست گوش عالمی
شور نشنیدن صدای بیضه فولاد ما
چشم باید بست و گلگشت حضور شرم کرد
غنچه می خندد بهار عالم ایجاد ما
شمع سان عمریست احرام گدازی بسته ایم
نیست در پهلو به غیر از پهلوی مازاد ما
خجلت تصویر عنقا تا کجا باید کشید
با صدف گم گشت رنگ خامه بهزاد ما
نقش پا در هیچ صورت پایه عزت ندید
سایه هم خشت هوس کم چید بر بنیاد ما
با همه کثرت شماری غیر وحدت باطلست
یک یک آمد بر زبان از صدهزار اعداد ما
هیچ کس بر شمع در آتش زدن رحمی نکرد
از ازل بر حال ما می گرید استعداد ما
پاس اسرار محبت داشتن آسان نبود
گنج ویران کرد بیدل خانه آباد ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş